|
شب اول مهر بود. توى انجمن اسلامى مدرسه مان جمع شده بوديم، كار مى كرديم. مى خواستيم مدرسه را براى اول مهر آماده كنيم. پارچه مى نوشتيم، پلاكارد درست مى كرديم و از اين كارها.
ساعت دوازده شب شده بود. يكى از بچه ها از بيرون آمد و گفت «توى مرز، درگيرى شده.»
گوش به زنگ بوديم كه اگه خبرى شد و لازم بود، ما هم برويم كمك. توى اين گير و دار، يكى ديگر از بچه ها آمد. برادرش توى مركز بى سيم كشتيرانى بود.
گفت «داداشم مى گفت كه شنيده عراقى ها روى خطشون از جنگ و حمله به ايران و از اين جور چيزا حرف مى زدند.»
ديگر مطمئن شديم كه جدى جدى قرار است جنگ شود. پلاكارد نويسى را گذاشتيم كنار و نشستيم كوكتل مولوتف درست كرديم. |